به نام خدا
سکانس اول
جمعه اول بهمن اتاقم من و چند تن از دوستان :
- خیلی قشنگه دستش درد نکنه عجب سلیقه یی دارن .
+ آره ماشالله آقاییم خدای سلیقه س .
- خیلی خوب قدرشو بدون کم مردی ژیدا میشه این ظرافتا رو درک کنه .
و بعدش هم اظهار نظر بقیه یِ دوستانَم که آره همسر ِ من اینکار را کرد و ... خوب که نگاه کردم درچشمانِ هیچکدامِشان حسرت نبود . همه شاد و خرسند از مُبتلا نبودن به درد ِ تنهایی . چقدر عجب بود آنقدر درد کشیدم و فقدان و خلا را در زندگیم درک کردم گریه ام گرفت . دردِ بدیست تنهایی .
سکانس دوم .
شب اتاقم من تنها :
داشتم فکر میکردم چقدر قشنگ است کسی به یادت باشد و برای غافلگیریَت سلیقه و وقت به خرج بدهد و برایت هدیه بگیرد . قیمت اهمیتی ندارد . قشنگیه عزیز بودن به همین چیز هاست . گاهی وَقت ها عجیب دلم از بی عزتی ِ خودم می گیرد . زنها عاشق ِ هدیه گرفتن هستند . عاشق سورپرایز شدن و لبخند هایِ پر عشق . هییییییی . در حسرت این یکی هم ماندیم . دلم گرفته .
+ منظورم حسرت هدیه گرفتن نبود سو برداشت نشود . منظور لفظ عشق بود .
:: بازدید از این مطلب : 971
|
امتیاز مطلب : 325
|
تعداد امتیازدهندگان : 75
|
مجموع امتیاز : 75